جور میکند خدا
در و تخته را با هم ...
همانطور که من و تو را آشنا کرد
تو شدی خاطره ساز
من شدم خاطره باز...

اگر دیوانگی نیست پس چیست؟
وقتی در این دنیای به این بزرگی ...
دلت فقط هوای یک نفر را می کند.

کاش
تو بچگیم
جایی بودم
که تنها تلخی زندگیم
شربت سرماخوردگی بود.
مرا چه به تنهایی و سکوت؟
نقاشی می کشم
دنیای وارونه ام را
از اینجا تا بی انتهایی تو
رنگ در طرح
بوسه ای بر باد
درختی در آغوش خاک
آسمانی بی ماه
طبیعتی برهنه
و من
چشمانم حکایت ها دارد...

